|
This Too Shall Pass
|
ولی همان چند روزه هم زندگی کردم...!
صدایش را شنیدم
هنوز همانطور گرم و دلنشین بود
حرف هایش ، دوست داشتنی تر از همیشه!
ولی موقع رفتنش ، مانند ابر بهاری باریدم!
و روز به روزم بهاری تر ، تا دوباره بیاید!
وقتی که می آید غم دوباره رفتنش
و وقتی هم که نیست غم دوریش عذابم می دهد!
کی میشود که برای همیشه برای من باشد؟!!
پ.ن: می دانم این آرزو را به گور خواهم برد!
چهره اش را هم از یاد نبرده ام...!
- می بخشید، یک رستوران خوب اینجا میشه معرفی کنید؟
نگاهی به دوستم کردم، آنقدر جدی می پرسید که چند لحظه ای
در فکر فرو رفتم تا آدرس بهترین رستوران و بدم...!!
- کمی پایین تر از این چهارراه رستوران هست، خوباً...!
- ممنون، خانم ها افتخار میدن نهار در خدمت باشیم...؟!!
نگاهش کردم ، دلم می خواست هرچی از دهنم در مییاد بگم...!
دلم می خواست یه سیلی بزنم تو دهنش...!
ولی لیاقت این را هم نداشت...!
آخه یکی نیست بگه : جناب از سنت خجالت بکش...!!
ولی هیچ چیز نگفتم ، از کنارش عبور کردم و به راه خود ادامه دادم!
پ.ن: عجب دنیای نا امنی شده...!!
دختری را بر روی تاب که با گوشی خود سرگرم بود بر خورد کرد
و اول او شروع کرد...!
- دختر خانوم ، اسمت چیه ، بچه کجایی؟!
- با لبخندی خودم رو معرفی کردم!
(گوشییش زنگ خورد و بعد اندک مکالمه ای دعوا!)
- کی اومدین ، من دیشب هم اینجا بودم..!
- پنجشنبه شب، چطور؟!
- نیلوفر کاش زودتر پیدایت می کردم..!
"نیلوفر" ، راستی می دونی چقدر این اسم و دوست دارم؟!
با لبخند لطفش را سپاسگزار شدم و از تاب سواری دست کشیدیم
و روی صندلی که در کنارش بود نشستیم...!
همه چیز را برایم گفت از آن تلفن تا کارهای اخیرش..!
از شیطنت ها ، از کلاس درسش ، از پسر، از دوست داشتن!
می خندیدیم و گاهی هم آهی می کشیدیم از این دنیا!
صورت بچگانه و معصومی داشت حتی با اون موهای "فش" شده اش!
ولی چیزی که باعث شد تا از "نجمه" بنویسم این بود...
که حیف این دختر نیست که با کشیدن سیگار و قلیون
ویا خوردن بعضی مشروبات زندگانیش را نابود کند..!
حیف نیست صدای شاد و بچگانه اش را خراب کند..؟!!
حیف نیست خودش را از دست بدهد...؟!!
پ.ن: این آشنایی مربوط به سفر اخیر به شمال میشه!
زمانی که هنوز حسرت به ما خیره نشده بود
دل به دل راه دارد
و تو محو شدی...
همانطور که ماه محو می شود...!
شب را درک کرده ای..؟!!
تنهایی پیش من به امانت گذارده شده است...!
حتی یک لحظه مرا ترک نخواهد کرد...!
یک تکه عکس در دستانم
او به زودی ترکم خواهد کرد...!!
* این متن زیبا در وصف حال من ترجه شده از" ایــن" دوست گرانقدر.
ولی این بار تنهای ، تنهای ، تنها.....
تمام راه همه خاطرات ، تمام حرف ها برایم تداعی می شدند.
ولی چشمانم به کسانی خورد که برای دقائقی ذهنم
پر از فکر شد ویا کمی دشنام دادن...!
همه جا پر از مأمور و گشت شده بود با اون نگاه های غضب ناک..!
با وجود اینکه هیچ مشکلی نداشتم باز هم وقتی از کنارشان عبور می کردم
به خودم شک می کردم و با کلی دعا عبور می کردم..!
واقعاً تا کی این دلهره باید ادامه پیدا کند..؟!
دقیقاْ همان نقطه ای که "او" هم در آنجا بود..
دست و پاهایم می لرزیدند.
درست مانند قدیم ها وقتی می دیدمش..
سرم گیج می رفت ، قلبم به تپش افتاده بود..
گویا می خواست بگوید این دریچه برایش کوچک است..
به یکباره تعادلم را از دست دادم و نقش بر زمین شدم..
خاطرات ، فیلم وار در جلوی چشمانم رژه می رفتند.
زمان به کندی می گذشت ، انگاری سرلج افتاده بود..
ولی ناگاه درست زمان وصال چشمانم را باز کردم...
وای خدای من، یعنی همش خواب بود...؟؟!!
کاش هیچگاه بلند نمی شدم....!!
پ.ن: هرشب خوابش را میبینم که درست در نقطه وصال بیدارمی شوم!
که "او" ............!
و "دیگری " مرا دوست می دارد ...!
که "من "...........!!
و باز "او " فرد دیگری را دوست می داشت...!
که داشت ولی نشد....!!
و در این میان روح وقلبی آزرده...!!
نمی دانم با این ضمیرها چه کنم؟!؟
زندگی شیرین ، شیرین می شود...!
خسته و سرگردان...!
گاهی هم تبسمی بر لب...!
با پوتین های پاره ، پاره...!
و من زیر لب می گویم:
خدا قوت ، خسته نباشی سرباز!!
قدری بغض آلود....!
قدری در حسرت یک نگاه...!
این است سهم من از این دنیای کهکشانی...!
مانند ماه شب ۱۴ ...؟!!
حتی برای یک بار...!